|
مقدمه: سال 84 را ميتوان مقطع مهمي درعرصه سياسي ايران دانست كه در آن با روي كار آمدن محمود احمدي نژاد بعنوان نماينده اصولگرايان بر مسند رياست جمهوري، برخلاف پيش بينيهاي كوته فكران اصحاب سياست (بخصوص اصلاح طلبان حكومتي) كه از آمدن صداي پاي فاشيسم قلم فرسايي ميكردند واز سكون و رخوت در آينده فعاليتهاي سياسي مردم خبر ميدادند، مبارزات مردم در ايران در پاسداشت آزادي و عدالت وارد فاز نويني از تاريخ خود شد. تحرك گسترده جنبش كارگري بخصوص اعتصاب كارگران سنديكاي شركت واحد اتوبوسراني تهران وسركوب آن توسط حاكميت، برگزاري مراسمات 8 مارس در زير فشار نيروهاي امنيتي،حضور نسل جديدي از فعالين راديكال دانشجويي و بسياري از مسائل ديگر همگي نشان از موج جديد تحركات اجتماعي در عرصه جامعه ميباشد. هر كدام از اين جنبشهاي اجتماعي كه از بدنه حاكميت منفك بوده اند افق و چشمانداز مشخصي را در بطن روابط طبقاتي حاكم بر كشور، پيش روي جامعه قرار ميدهند كه تامل در آنها ميتواند خط مشيها و استراتژيهاي هر كدام را نمايان كند.
در اين ميان كردستان مانند هميشه در معادلات سياسي ايران در سال 1384 نقش بسزا و مهمي داشت چرا كه در دو مقطع شاهد حضور مردم در اعتراض به نقض حقوق بشر (نگارنده بيشتر با اصطلاح «حقوق انساني» موافق است چرا كه حقوق بشر داراي جهتگيري سياسي خاص خود ميباشد كه در اين جا مجال پرداختن به آن مقدور نميباشد) بودهايم نا آراميهاي گسترده در شهرهاي كردنشين پس از قتل شوانه سيد قادري و اعتراضات مردمي در بهمن 84 در شهرهاي ماكو و بازرگان كشته ، زخمي شدن مردم و دستگيري بسياري از فعالين سياسي اجتماعي مدني كردستان را در پي داشت . اصرار بر حقوق اوليه انساني چون حق آزادي بدون قيد و شرط بيان، آزادي مطبوعات، آزادي فعالين سياسي اجتماعي در بند، آزادي برگزاري تجمعات و اعتصابها در صدر مطالبات مردم قرار داشت ولي سياستهاي نابخردانه هيئت حاكمه در كردستان، ميدان فعاليت را براي مانور برخي از آلترناتيوهاي ضد انساني احزاب و نهادهاي قوم پرست در بين افكار عمومي جامعه بوجود آوردهاند، كه سناريويي سياه را در فرداهاي نه چندان دور به مبارزات مردم تحميل خواهد كرد و آن طرح «فدراليسم قومي» است كه احزاب قوم پرستي چون .... در كردستان و عموزاده عربش" الاحواز" و ديگر جريانات فاشيستي در نقاط مختلف ايران با علم كردن آن اين طرح را آلترناتيو ساختار سياسي حاكم بر ايران ميدانند. در سطور بعدي نسخه فدراليسم قومي را در چهارچوب جامعه ايران مورد بررسي قرار داده و حتي المقدور پرسشهايي هم در راستاي شفاف شدن خطوط عمده نقد ما به اين جريان مطرح خواهيم كرد.
خاورميانه و تاريخ سياه شوونيسم
مقولهاي به نام ستم ملي و تبعيض بر مبناي انتصاب انسانها به مليت ها و قوميتهاي مختلف يكي از جلوهها و اشكال مهم نابرابري انسانها در جامعه طبقاتي است البته نگارنده ستم ملي را در اين مقاله به معناي ستم موجوديت خاصي به نام ملت فرادست بر ملت فرودست قبول نداشته و بيشتر بر روي ستم هيئت حاكمه (كه بر خلاف ملت، داراي ساختار مشخص و قابل تعريفي است) بر اجتماعي از انسانها كه داراي مشتركات زباني، فرهنگي، نژادي و مذهبي هستند تأكيد دارد چرا كه موجوديتي به نام ملت را به رسميت نميشناسد كه بتوان يك سلسله جريانات و جهتگيريهاي سياسي را به آن نسبت داد و نتيجهگيري كرد. مثالهاي تاريخي كه ناسيوناليستها براي بر حق بودن مطالبات خود مطرح ميكنند خود مويد اين مطلب است. كردستان عراق در زمان صدرات قصاب خاورميانه (صدام حسين)، نسل كشيها و پاكسازيهاي قومي، كه نام انفال را بر جبين دارند تجربه كرده است. حاكمان نظامي تركيه هم متأثر از ضد انسانيترين ايدئولوژيهاي بشري به نام «پان تركسيم» سعي در انكار موجوديت مردم كرد زبان دارند و عدم تمايل اتحاديه اروپا به حضور تركيه در اين مجمع به دليل نقض حقوق انساني كردها خود نشان از اين مسئله دارد. در ايران و سوريه هم اوضاع كردها تعريف چنداني ندارد.
اما نكته اساسي و گره گاه اصلي بحث در اين است كه اين جنايات نه از جانب اعراب، ترك ها و فارس ها بلكه از طرف حكومتهاي حاضر در صحنه سياسي رخ دادهاند و تحت هيچ شرايطي نبايد اين اعمال را به قوميت يا نژاد خاصي نسبت داد كه در اغلب موارد خود قرباني شرايط غير انساني هستند كه همان هيات حاكمه خود را نماينده آنها مي داند. صدام حسين نماينده ناسيوناليسم عظمت طلب طبقه بورژوازي عراق بود كه سعي داشت بر مبناي تز پان عربيسم و با اتكا به ارزشهاي اسلامي - عربي (جنايات انفال و قضيه سردار قادسيه) راه را براي انباشت وسيع سرمايه در مقياس گسترده جغرافيايي هموار كند كه در اين راه نه تنها به فجيعترين وضع ممكن كردهاي ناراضي را سركوب كرد بلكه اعراب مخالف خود را در نظام سياسي مستبد و ددمنشانه خود سر به نيست ميكرد.
و اما ايران ...
در طول تاريخ معاصر ايران هم هيچگاه شاهد يك جدال قومي گسترده در بين اقوام ايراني نبودهايم كه اوضاع را براي كنار هم نشستن اين اقوام با توجه به گذشته تاريخي خويش غير ممكن كند. انقلاب مشروطه و شركت قوميتهاي گوناگون در شكست ديو استبداد قجري خود مويد اين مطلب است اما نكته مهمي كه نبايد از آن غفلت كرد تاريخ اجتماعي - اقتصادي ايران از شروع دوران مدرنيزاسيون رضاخان پهلوي است. رضاخان براي ايجاد ديكتاتوري خويش و داشتن وزنهاي قوي در معادلات سياسي آن روز ايران، در انديشه ايراني بزرگ و يكپارچه بود كه براي تثبيت ساختار مديريتي و سياسي كشوردر مقياسي جغرافيايي و هر چه وسيع تر براي اعمال سلطه نياز داشت كه در اين راستا با استفاده از روايت پان ايرانيستي بتدريج به تقديس ارزشهاي باستاني و فرهنگ ايران قبل از اسلام، بزرگداشت امپراطوران خونخوار و جهانگشاي ايران باستان چون داريوش و كوروش، ترويج زبان فارسي در مدارس و مطبوعات و سركوب خواستها و سلايق فرهنگي - زباني ديگر اقوام ايراني پرداخت تا بتواند در چهارچوب كليتي پروژه مدرنيزاسيون كذايي خويش را به پيش ببرد.
نابرابريهاي موجود در امكانات اقتصادي و فرهنگي ميان اقوام مختلف در نظامي كه در آن ايدئولوژي حاكميت بر مليت مبتني نيست شانس كمتري براي تبديل شدن به يك كشمكش سياسي و شكل دادن به مسأله ملي در جامعه دارد. ساختار سياسي هيئت حاكمه كنوني ايران مبتني بر قوميت يا نژاد خاصي نبوده است (به رغم تكرار بيهوده اين ادعا كه در ايران فارسها در مسند قدرت هستند) بحث ما ابداً اين نيست كه هيات حاكمه در آموزش و پرورش، صدا و سيما، روزنامهها، نهادهاي اداري و مديريتي و نشانههاي موجود در كتب درسي، از پارامترهاي ايراني استفاده نميكند بلكه يادآورمي شويم كه اين خود ساختار سياسي روتين حاكميت است كه نقض حقوق انساني اقليتها را منجر ميشود و نسبت دادن اين اعمال به موجوديتي انتزاعي به نام ملت فارس (درباره كلمه مبهم ملت در سطور بعد توضيح خواهيم داد) مضحك خواهد بود. كما اينكه در نظام سياسي - اداري حاكميت ايران اگر كسي از ضوابط و شرايط لازم و مورد پسند حاكمان براي در اختيار گرفتن پستهاي مديريتي - اداري و نفوذ در شبكه قدرت سياسي حاكميت برخوردار نباشد بطور اتوماتيك وار از ورود به درون سيستم منع مي شود.چه بسا كردهاي بسياري هم در طول اين ساليان به نظام حاكم بر ايران خوش خدمتي ها كردهاند (كلمه «جاش» در ادبيات روزمره كردي خود گوياي اين قضيه است).
كردستان و عدم توسعه يافتگي
وجه تمايز ماترياليسم تاريخي با ديگر جريانهاي فكري در اين است كه برآورده شدن تمامي آرمانهاي بشري چون آزادي، عدالت و رفع تبعيضهاي جنسيتي، قومي، اجتماعي و حتي اقتصادي را در يك رابطه متقابل و ديالكتيكي با مسأله تحول بنيادين در مناسبات توليدي حاكم بر نيروهاي مولده و تغيير در زير بناي اقتصادي جامعه قرار ميدهد. مسأله ستم ملي هم در رابطه با اين الگو و مرزبنديهاي اقتصادي حاكم بر طبقات اصلي جامعه مورد بررسي و تحليل قرار خواهد گرفت كه به عقيده بسياري ستم ملي به دليل نابرابري هاي اقتصادي موجود در جامعه مي باشد كه مورد قبول نگارنده نيز مي باشد
نخست فرمولهاي متافيزيكي و تحليلهاي تاريخ مصرف گذشته و به شدت عوامانه ناسيوناليستهاي كرد كه بعضا به شكلي خنده آور در بسته بندي هاي مد روز"پست مدرنيستي"عرضه مي گردند را يادآور ميشويم كه اين چنين شروع ميشود: در مناطق كردنشين به دليل بافت قومي آن و تنفر ذاتي و تاريخي ملت فارس!!هيچ گاه مركز نشينان غير كرد كه در راس هيأت حاكمه قرار گرفتهاند توجه لازم را به اين مناطق مبذول نداشته عمدا به مناطق كردنشين بودجهاي داده نميشود. مراكز و كارخانجات صنعتي و توليدي را در كردستان ايجاد نكردهاند و در نتيجه بيكاري، فقر شديد، توسعه نيافتگي اقتصادي - رفاهي، اعتياد و ... هزاران مشكل ديگر نتيجه همين سياست تبعيض آميز مسئولان فارس ميباشد، معناي ضمني اين تحليل آن است كه در ديگر مناطق فارس نشين و غير كرد ما بهشتي را شاهد هستيم كه مردم يكسره در رفاه و خوشبختي زندگي مي كنند و چون هيئت حاكمه از بطن همين قوميت (فارس) باز توليد ميشود و قوميت و حاكميت در يك راستا قرار گرفتهاند تنها راه نجات مردم كردستان، جدايي و خود مختاري ارض موعودشان و حاكم شدن مناسبات توليدي بورژوازي كردستان كه يك بورژوازي ملي، وطن پرست، مترقي و عاشق سينه چاك رنجبران و كارگران كرد است و دولت ملت كردستان به همت مردان و زنان غيور كرد (؟) حركت به طرف آستان مقدس رفاه و توسعه را آغاز مي كند و همچون ستارهاي در آسمان خاورميانه خواهد درخشيد.اين پريشان فكري هاي فاجعه بار نتيجه دستگاه فكري ساده انديشانه ايست كه به جاي ارائه تحليل سياسي و طبقاتي از دولت و حاكميت موجود به تقسيم بندي انواع دولت بر اساس محل تردد پلاك ماشين مقاماتش مي پردازد؟؟؟
در حاليكه بحث علل توسعه نيافتگي كردستان بسيار پيچيدهتر و بغرنجتر از تحليليهاي ناسيوناليستهاي كرد است كه معضل را يك فرمول قديمي و تاريخا كهنه شده «تبعيض قومي فارس عليه كردها» ساده سازي و خلاصه ميكنند. در واقع اين مسئله را بايد درچهاچوب كليتر ساختار سرمايه داري جهاني و ساز و كارها و قوانين حاكم بر اقتصاد جهاني جستجو كرد كه بازتاب مقاومت بورژوازيهاي قومي - ملي در پاسخ به تهاجم سرمايه بينالمللي و منطقهاي را در گفتمان ناسيوناليستي قومي متبلور مي كند.
تضادهاي ساختاري نظام سرمايه داري متأثر از منطق دروني آن در سطوح كلان (جهاني) خرد (محلي و منطقهاي) مناسبات خاصي را در مراودات توليدي و ارزشي مناطق مختلف جهان بوجود آورده است كه از دست دادن موضوعيت «توسعه در چهارچوب دولت - ملت» را در ساليان اخير منجر شده است چرا كه دولت ـملت بسياري از كار ويژههاي اقتصادي خويش را از دست داده است.
افول دولت - ملت
در اروپاي قرن نوزدهم، بورژوازي تازه شكل گرفته كه بر مناسبات حاكم بر كليسا و فئوداليسم فائق آمده بود در پي افزايش ارزش اضافي خويش، قوميتهاي گوناگون را تحت عنوان ملت در چهار چوب بازار ملي واحدي گرد هم آورد تا با اتكاء به نيروي كار ارزان ملت جايگاه خود را در مناسبات اقتصادي منطقهاي - جهاني ارتقا دهد در بين الملل دوم هم اين بورژوازي تازه شكل گرفته منشا اثر شد بصورتي كه سوسيال دموكراتهاي اروپايي با صحه گذاشتن بر جنگ ملل هر كدام از بورژوازي ملي و مترقي ميهن عزيز خويش دفاع ميكردند. پس از جنگ جهاني دوم نظام سرمايه داري پتانسيلهاي دروني خود را آزاد كرده تا از تكرار بحرانهاي ناشي از ركود عظيم 1929 و تحميل مسكنهاي موقتي چون دولت رفاه كه در آن نظام سرمايه مجبور به دادن امتياز به كارمي شد جلوگيري كند و همچنان تقابل سرمايه و كار به طرز وحشتناكي به نفع سرمايه چرخش پيدا كرد.
دهه 1980 و اعلام وجود ترمهايي چون ريگانيسم و تاچريسم و فورديسم و پسافورديسم و بينالمللي شدن سرمايه در ابعادي عظيم، تتمه دولت - ملت را مورد تعرض قرار داد. رواج گسترده پول و بازارهاي تجاري، شركتهاي فرا مليتي با بودجه، پرسنل، سرمايه گذاري و كارشناسي فني، استقلال دولت - ملت را تضعيف كرده و اختيارات نظامي دولت ملي را با اختراع انواع سلاحهاي هستهاي و شيميايي، بيولوژيك به شدت كاسته است(رجوع كنيد به مقاله "جهاني شدن باكدام رويكرد"/روزبه كلانتري/خاك/شماره13)
بحران بورژوازي ايران
نظام سرمايه داري حاكم بر ايران (كه بورژوازي كردستان هم جزئي از اين طبقه است) در دو بحران اساسي و لاينحل قرار گرفته است (1) پس از انقلاب بهمن 57 و روي كار آمدن اسلام سياسي در ساختار سياسي ايران و اعلان تزهايي چون صدور انقلاب، نظام سرمايه داري حاكم بر جهان (كه ايالات متحده در راس آن قرار داد) در پي مقابله با هيئت حاكمه ايران برآمده و فشارهاي خود را از طرق گوناگون به بدنه نظام سرمايه داري ايران وارد كند
و سرمايه داري ايران را از پذيرش و جذب شدن در نظم بينالمللي و جهاني سرمايه محروم ميكند چرا كه اقتصاد جهاني را به دليل حضور بنيادگرايان و تروريسم و نقض حقوق بشر در ايران و بالطبع نبود امنيت كافي براي حضور سرمايه از سرمايه گذاري در ايران و ايجاد دور جديدي از انباشت ارزش اضافي برحذر ميدارد. (2) منطق دروني نظام سرمايه داري حاكم بر ايران كه همواره تمايل به انباشت سود دارد مانع از سرمايه گذاري در مناطقي با سوددهي پائين ميشود. بورژوازي كردستان هم جدا از نتايج واقعي و ملموس اين بحران مناسبات سرمايه داري نميباشد چرا كه با كاهش گسترده و فراگير مازادي كه طبقه حاكم دارد و وقفه ناگهاني در حاشيههاي سود آور مازاد، طبقه حاكم را از توانايي آن در تأمين توسعه و بنابراين مشروعيتي كه عادتاً قدرت خود را بر آن متكي ميساخت محروم ميكند به اين ترتيب وحدت اين طبقه شكسته ميشود و عناصر سازنده آن كه در اين حال در تنگنا قرار گرفته اند در صدد بر ميآيند كه يك مشروعيت تازه را هر گاه فرصت آن فراهم آيد بر روي جنبههاي ديگري از قبيل قوميت بنا كنند. نظام سرمايه داري حاكم بر ايران كه يك پوسته فرهنگي - سياسي قرون وسطايي را بر گرد خويش كشيده است نيز از مناسبات توليدي حاكم بر سرمايه پيروي ميكند. تجمع سرمايه در نواحي مركزي چون تهران اصفهان و باتبع آن افزايش سود آوري سرمايه در اين مناطق، مانع از حركت و مهاجرت سرمايه به مناطقي مي شودكه به دليل ساختار نامساعد جغرافيايي و هزينههاي زياد حمل و نقل مواد اوليه به بازار مصرف و عدم امنيت كافي به دليل نزديكي با مرزهاي كشورهاي از لحاظ تاريخي متخاصم، سوددهي كافي براي سرمايه داري نخواهند داشت. نواحي كردنشين مصداق عيني اين موارد ميباشد ولي ديگر مناطق هم از اين اصل مستثني نيستند. تضاد بين بخشهاي مرفه و ضعيف و فاصله ايجاد شدن بين مناطق با سوددهي متفاوت در تمام قسمتهايي كه سرمايه در يك مقياس جغرافيايي وارد شده است را مشاهده خواهيم كرد كه خود نتيجه توسعه ناموزون مناسبات نظام سرمايه داري است. چرا كه اساساً حيات سرمايه به ايجاد تضاد و اختلاف بين طبقات مالك ابزار توليد و طبقات فروشنده نيروي كار خويش بستگي دارد (تضاد طبقاتي حاكم بر شمال و جنوب شهر تهران و فقر و فلاكت گسترده در ديگر نواحي كشور چون خوزستان هرمزگان سيستان و بلوچستان خراسان و...... كه به زعم دوستان غير كرد مي باشند خود گوياي بسياري از چيزهاست) در صورت منفك شدن بورژوازي كردستان از بورژوازي ايران، باز هم همين منطق و ساز و كارها بر نظم سرمايه حاكم است و آن هنگام است كه ناسيوناليسم پايههاي عيني و مادي خود را در بطن روابط طبقاتي حاكم بر جامعه و در چهارچوب مناسبات توليدي پيدا ميكند و كارگران كردستان را به نام خدمت به جنبش كردايتي و خلق كرد، وطن مقدس آبا و اجدادي، تلاش براي ساختن كردستاني آزاد و مستقل از بيگانگان زير فشار قرار داده و نيروي كار ارزان را در مقياسي وسيع براي رسيدن به اهداف خود بكار گيرد و يك دوره ديگر ازانباشت سرمايه و سركوب را در جريان اين پروسه شاهد خواهيم بود(اعتصاب كارگران شركت نساجي كردستان در سال 84 مويد اين مطلب است).
بورژوازي حاكم بر كردستان مستقل هيچ گاه از روابط كارمزدي و تضاد سرمايه و كار نظام بازار منفك نخواهد شد. افقي كه جنبش كارگري براي رفع حل مسئله تبعيض اقتصادي در ايران پيشروي جامعه ترسيم ميكند آلترناتيوي است كه حول جدال طبقات اصلي حاكم بر مناسبات توليدي (بورژوازي و پرولتاريا) پلاريزه ميشود و اساسا از نسخههاي درون فرمولهاي عام و خاص نظام سرمايهداري فراتر ميرود. حركت به سمت تغيير بنيادين مناسبات توليدي حاكم بر كشور شامل الغاي مالكيت بر ابزار توليدي (چه خصوصي و چه دولتي)، براندازي كارمزدي و فونكسيونها و سازو كارهاي بازار ميتواند چشم انداز روشني و محتملي را در برابر اين مسأله فرا روي جامعه قرار دهد.
سناريو فدراليسم
نسخهاي كه جريانات قوم پرست ناسيوناليست كرد براي رفع ستم ملي در كردستان در نظر ميگيرند" فدراليسم" قومي ميباشد كه بعد از سالها كش و قوس از شعار «خودمختاري براي كردستان، دموكراسي براي ايران» به اين فرمول رسيدهاند(كه البته اين طرح نيز در دستور كار نئومحافظه كاران كاخ سفيد به عنوان اهرمي براي زير فشار گذاشتن جمهوري اسلامي در منازعات بين المللي قرار دارد تا در صورت عدم تغيير نيم كلاچ جمهوري اسلامي و تحميل شدن اين رژيم به نظم جهاني ، بتواند گانگستر هاي قومي -مذهبي را براي كنترل بخش هاي كليدي جامعه و فروپاشاندن بنيادهاي زندگي مدني در صحنه نگه داشته وتقويت كند )
3. فدراليسم قومي سناريوي سياهي است كه پروسه عراقيزه كردن ايران و تبديل ايران به منجلاب پاكسازيهاي قومي- مذهبي سران خود خوانده قوميتهاي كرد، ترك فارس و عرب را دنبال ميكنند.اين بدان معناست كه اين جريانات قرار است تمامي وزن و اعتبار و سابقه اجتماعي شان را وسيله قدرت گيري امثال گرگ هاي خاكستري در آذربايجان و جمعيت الاحوازقرار دهند.
در پروژه فدراليسم قومي تك تك مناطق ايران بواسطه مرزهاي انتزاعي و خود خوانده به قسمتهاي مجزا از هم تقسيم شده و هر قسمت تحت عنوان نام ايالت يا استان د راختيار عدهاي از حكام محلي خواهد افتاد كه اين حكام هم به دليل ساختار طبقاتي دولت مطمئناً از طبقات فرا دست و مسلط آن ناحيه خواهند بود,براي مردم نيزشناسنامه هاي قومي درست مي كنند و تك تك افراد بر مبناي انتسابشان به يك قوم و گروه خاص صاحب حق خواهند بود.
فرايندي كه در آن نژاد و هويت قوميتي افراد مبناي بهرهمندي آنان از حقوق و امكانات جامعه ميشود و ذات انساني افراد را به هويتهاي مجزايي تقسيم ميكنند . بايد در نظر داشت كه هويتهايي مذهبي، قومي، نژادي، جنسيتي هويتهاي اكتسابي و ساخته بشريت هستند و هيچ گاه اين موارد نبايد مبناي تصميمگيريهاي حقوقي -اجتماعي و تبعيض عليه تعداد مشخصي از افراد بشود. در برابر اين پروسه چند سئوال مطرح است كه جاي بحث دارند:
(1) آيا در فرداي فدراليزه كردن ايران، شاهد جنگهاي قومي و قبيلهاي در نقاط حساس ايران (بخصوص در شهرهاي با جمعيت ناهمگون) نخواهيم بود؟ روزي را تصور كنيد كه كرد زبان ها و ترك زبانان اروميه بر سر يك وجب خاك به جان همديگر بيفتند، مردم كرد زبان مقيم تهران توسط اوباش و چماق داران تطميع شده از طرف مردم فارس زبان مورد تعرض قراربگيرند, در اهواز نبرد عرب زبان ها و مردم فارس زبان جامعه را به لجن بكشاند و در شهر كرمانشاه كردهاي شيعه بر سر پيوستن يا نپيوستن به ايالت كردستان در سر در گمي بسر ببرند. اخيراً هم نهاد قوم پرست سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان در بيانيه شماره 41 خود (10 اسفند 84) دور نماي اين پروسه را تشديد و تفكيك بالقوه اين هويتهاي ارتجاعي را به منصه ظهور رسانيده است و حتي مرتجعانه، اخلاق را (كه يك مسأله بسيار شخصي در حوزه خصوصي انسان است) در يك گفتمان قوم مدارانه و نژادي به قوميت خاصي منفك كرده و نام آن را «اخلاق كردايتي» ميگذارد. آنجا كه مينويسد "در يك برنامه از پيش تعيين شده شهر سنندج بزرگترين شهر كاملا كردي با هدف تغيير در بافت فرهنگي، زباني، ملي، قومي، مذهبي، اخلاقي, جمعيتي به سرعت در حال دگرگوني است و هويت و موجوديت كرد!؟!؟ را نشانه رفتهاند"
(2) محور اصلي تز فدراليسم مقولهاي كاملا انتزاعي به نام ملت است كه به رغم خصوصيات سوبژكتيو و ابژكتيوي چون مذهب, رسوم, سرزمين, نمادها، رويكردها، دريافتها و احساسات مشترك كه ناسيوناليستها از ملت دارند, ملت مقوله اي كاملا انتزاعي، فرار در متن تاريخ. نامتعين، ذهني كه ساخته و پرداخته ناسيوناليستهايي است كه ملت را اجتماعي زنده و آكنده از احساس ميپندارند و مقولهاي رفتاري و تخيلي است و دقيقاً به همين دليل است كه انواع خاصي از رفتار را از اعضاي خود تقاضا ميكند. به قول چارلز تيلي ملت به عنوان يكي از موضوعات جانبدارانه و خيلي گيج كننده در فرهنگ واژگان سياسي تعريف ميشود.
ناسيوناليستها با برداشت كلي و انتزاعي از ملت و باور به تشكيل يك ملت بالقوه و بالفعل تلاش ميكنند تا ملتهاي خاص را به اين دليل ايجاد كنند.در واقع اين ناسيوناليسم نيست كه زاده ملتهاست بلكه اين ملت است كه ساخته ناسيوناليسم است. يك گروه قومي هيچ چيز جز بيش از يك نژاد يا هر ناواقعيت ديگري است كه آن را ساخته و پرداختهاند تا در خدمت مصالح سازمان اجتماعي دنياي سرمايه داري قرار گيرد. ملت يك اصطلاح كلي و مبهم است و بر هيچ وصف استقرايي دلالت ندارد. اين ملتها در فضاهايي تشكل و استقرار يافتهاند كه لزوما با مبادلات سببي انطباق نداشت. بلكه بيشتر با مبادلاتي انطباق داشت كه در يك بعد وسيع تر تعريف و مشخص ميشدند يعني با تمركز احتمالي مازاد اجتماعي با سازمان سياسي و مالا با دولت با اسطورههاي منتسب به نياكان مشترك و خاستگاه اوليه آنها با اعتقادت مذهبي و زبانهاي مشتركشان . قوميت گرايي در كردستان چيزي جز بازتاب عقب ماندگي خرده بورژوازي محلي اين منطقه نمي باشد كه تحت سلطه سرمايه بزرگ منطقه اي قرار ميگيرد. از طرفي ديگر جا به جاييهاي گسترده جمعيتها, حمل و نقل عمومي, صنعت توريسم همراه با ارتباطات ماهوارهاي و دنياي مجازي اينترنت و شبكه جهاني اطلاعات موجب تغيير در تركيب فرهنگي و تصوير از خود (self - image) جمعيتهاي انساني ميشود كه در جهان امروز هر خودي در ارتباط با ديگري تعريف ميشود و متنهاي رسمي جاي خود را به روايتهاي روزمره و نمايشي ميدهند كه دركشان از تاريخ و هويت، مختلف و دو چندان ميشود و هويت يكنواخت و همگون ازملت را در كشاكش تصورات اگزيستانسياليستي از خود مورد ترديد قرار ميدهند و تعيين هويت فرد را ناممكن ميكند تا بنابر مليت خاص ,آن فرد را در يك چهارچوب مشخص قرار دهيم. (شخصي را در نظر بگيرد كه در دهكده جهاني امروز به عنوان مثال در تهران از مادري كرد زبان و پدري ترك زبان به دنيا آمده و در پاريس بزرگ شده و در چين با دختري مراكشي ازدواج ميكند فرزند اين فرد به كدام يك از اين هويتهاي بايد پايبند باشد تا حقوق انسانياش را بر اساس آن هويت اكتسابي تعيين كند؟). حال چطور عاشقان سينه چاك فدراليسم هويتهاي قوميتي را چون ملت كرد,ملت فارس,ملت عرب وملت ترك به افراد نسبت ميدهند تا بر اين اساس هر كدام را در استان مخصوص به خود طبقه بندي كنند. روزي را تصور كنيد كه در ابتداي هر شهر قوم پرستان فدراليست, دستگاههاي ژنتيكي آزمايش تبار شناختي را نصب كردهاند و با عبور دادن افراد، دستگاه علامت مليت آنها را مشخص كرده و در صورت واجد شرايط نبودن براي سكونت در آن شهر ,به مكان ديگري مهاجرت ميكنند. (سياست تعريب صدام حسين در شهر كركوك بي شباهت به اين طرح نيست). نگارنده معتقد است كه موجودي به نام «ملت كرد» ملت فارس, ملت عرب و ... وجود خارجي ندارد تا اينكه بيائيم براي آن حق تعيين سرنوشت را قائل شويم و اين حق را همراستاي و هم طراز ساير حقوق انساني چون حق تشكل، حق اعتصاب، آزادي بيان و مطبوعات، حق رفاه و بهره مندي ازامكانات, براي اين موجود انتزاعي (ملت) قرار دهيم. ملت يك تقسيمبندي تصنعي بشريت است كه هدف آن سرپوش گذاشتن بر بي عدالتيهاي اجتماعي و صحه گذاشتن بر نظم موجود است بايد پرسيد كه مرزهاي ايالتهاي ايران فدرال چگونه تعيين خواهد شد؟ آيا هر ده و روستايي كه به عنوان مثال چند خانوار كرد زبان دارد ولي نزديك به تبريز است بايد جز ايالت كردستان باشد يا ايالت آذربايجان؟!؟
(3) انقلاب كبير فرانسه 1789 نقطه عطفي در تاريخ است كه صداي آزادي خواهي و برابري طلبي انسان مدرن را در لابهلاي شعارهاي «آزادي برابري برادري» مطرح كرد و يك نوع گسست معرفت شناسانه از تمامي گفتمانهاي اشرافي, مذهبي, قومي و فئودالي دست و پا گير حاكم بر قرون وسطي به يك گفتمان انسان محورو انسان مركز (Humocentrics) در تمامي حوزههاي ايدئولوژيك و تئوريك را به دنبال آورد. هر چند كه آرمانهاي اساسي انسان در مدرنيته تحت تأثير از خود بيگانگي اقتصاد محورانه نظام سرمايه داري به منجلابي از فجايع كشيده شد و آشويتس و استالين نه محصول مدرنيته بلكه محصول تضادهاي دروني نظام سرمايه داري بودند كه جهان در قرن بيستم را به ورطه نابودي كشاندند. يكي از تزهاي روشنفكران جهان سوم براي رهايي از مصائب سرمايه داري (نه مدرنتيه) باز پس گيري آرمانهاي مدرنيته و پاسخ به مسائل را در ارزشهاي ما قبل مدرن جوامع بشري جستجو ميكنند. قومگرايي و قوم محوري (ethnocentric) و بنيادگرايي از اشكال اين نوع بازگشت ميباشند همكنون در ايران هم ناسيوناليستها با پشت پا زدن به آرمانهاي انقلاب كبير فرانسه ,قوميت و نژاد افراد را (و نه ذات انساني آنها را) با شيپور در گوش آنها فرياد زده و ياد آور ميشوند. در ساختار سياسي- مديريتي هيئت حاكمه ايران مذهب در تمامي عرصهها از جمله آموزش و پرورش، صدا و سيما، دولت، خانواده و روابط خصوصي و شخصي افراد نفوذ فراوان داشته و التزام به موازين مذهب اسلام و ولايت مطلقه فقيه شرط حضور افراد در ساختار مديريتي- نظامي - سياسي جامعه است در اينجا مذهب بر طبق مشيت الهي حقوق انساني افراد را بنا به اعتقادشان به دين تعيين ميكند.
نظام فدراليسم قومي هم از لحاظ ما هوي فرقي با نظام حاكم بر ايران ندارد، چرا كه در ايران مذهب در صدر مبناي مناسبات حقوقي افراد قرار ميگيرد و در نظام فدرالي قوميت و نژاد فرد مبناي تنظيم مناسبات سياسي - حقوقي بين شهروندان است يعني در واقع ناسيوناليسم و قوم پرستي باطرح فدراليسم قومي دقيقا همان نقشي را بازي ميكند كه اسلام به عنوان اسلام سياسي بازي كرده است. كردستان عراق نمونه بسيار خوبي است: روابط عشايري-قبيلهاي در مناسبات اقتصادي و سياسي حاكم است و مشكل ديرين و لاينحل اتحاد «دو اداره» در ميان روابط و مناسبات قومي و قبيلهاي و دشمنيها و كشمكشهاي نهادينه شده تر به جاي خود باقي است. قوانين بسته به درجه نفوذ فلان سر عشيره و خاندان و قوم اختياري است و سران احزاب پارتي و اتحاديه ميهني هم در كاخهاي سلطنتي خويش با اتكار بر دلالي و اقتصاد بساز و بفروش در دستجات و باندهاي قومي بحران حقوقي و اداري قوم پرستي را نمايان كرده اند.بايد بر اين تكته تاكيد گذاشت كه هويت ملي و مسئله ملي(بر خلاف ستم ملي كه مسئله اي ابژكتيو است)اساسا بر ساخته ناسيوناليست هاي دو طرف متخاصم است انگشت گذاشتن ناسيوناليسم ايراني عظمت طلب بر هويت كلي ايراني و تقدس آب و خاك ايران به عنوان موطن همه ايرانيان و در مقابل آن بر جسته كردن هويت قومي براي اقوام مختلف ساكن يك جغرافياي سياسي و نسبت دادن تمام مصايب مردم منتسب به يك قوم مشخص به سلطه و برتري ملت فرادست از جانب ناسيوناليست هاي قومي سبب مي شود كه اختلاف و كشمكش و حتي جنگ و خونريزي ميان مردمي كه طوق بردگي مليت و قوميت بر گرده آنها نهاده شده است بالا بگيرد.اين خصومت و كشمكش و اختلاف ايجاد شده توسط ناسيوناليستهاست كه مسئله ملي را دامن مي زند و حل آن را بغرنج ميكند.
پلاتفرم چپ راديكال
بايد خاطر نشان ساخت ترمهايي چون ميهندوستي، وطن پرستي، دفاع از اقليتهاي قومي، ملي گرايي، ناسيوناليسم, نژاد دوستي كه امروزه ناسيوناليستها در لفافه سخنانشان مي پيچانند به تعبير مرحوم(؟؟؟)دريدا بازيهاي كلامي ميباشند كه بن مايه اصلي تمامي اين اصطلاحات چيزي جز نژاد پرستي، قبيله گرايي، قوم پرستي و بازگشت دوباره فاشيسم و بربريت به دامان مدنيت جامعه نميباشد.
زنده كردن دوباره تفسيرهاي سردر گم و مبهم از مفهوم ملت، شكلهاي گوناگون قوم گرايي، كليه شكلها و شيوههاي خودشيفتگي و تعصبات و ذهنيات بسته مربوط به فرقهها و اجتماعات قومي و محلي زمينه اين واكنشهاي توحش آميز و نژاد پرستانه را تشكيل ميدهند.
فدراليستهاي هر منطقه براي تفكيك روبناي فرهنگي هويتهاي ارتجاعيشان دست به توليد و باز توليد عناصر فرهنگي هر قوم ميزنند و با تقدس نمايي به فرهنگ قبيلهاي- قومي خويش بر جزميات ايدئولوژيك خود پافشاري كنند. ناسيوناليستهاي كرد سعي در بازنمايي و حضور مجدد عناصر فرهنگي ما قبل مدرن ,ارتجاعي، ضد انساني و ضد زن ادبيات وفرهنگ كردي كه غوطه ور در عرفانيات و الهيات ما قبل مدرن است مي باشند تا مقدمات پروژه هاي ضد انساني خويش را با تفكيك مناسبات فرهنگي فراهم آورند} وضعيت اسفبار حقوق انساني زنان كردستان كه بيشترين آمار خودسوزي را در ايران دارند تا حدودي نشات گرفته از همين فرهنگ ضد زن مي باشد كه قرباني ناموس پرستي هاي مردان غيور كرد!؟!؟ميباشند كه "ناصر رزازي" پدر معنوي فرهنگ كردي آن را در كنسرتهاي خود مي سرايد و مي ستايد{فرهنگ كردي كه برادرزاده فرهنگهاي پوسيده تركي، فارسي، لري،ايراني ،عربي و عمو زاده فرهنگهاي مردسالار و انسان ستيز حاكم بر افغانستان ,پاكستان, هند و خاورميانه ميباشد بار ايدئولوژيك سياسي ناسيوناليستهاي كرد را با خود حمل ميكند كه حتي اخلاق كردايتي را هم تعريف كردهاند.جوانان كرد هم حق دارند فراتر ازتمامي مرزهاي انتزاعي در فرهنگي انساني,آنتي نژاد پرست,ضد زن ستيز و متضمن آزادي هاي شخصي زندگي كنند و پيام آزادي خواهي خويش را به جهان برسانند
درباره ادعاهاي بي ربطي كه فدراليستها تكرار ميكنند و از ساختار سياسي –مديريتي كشورهايي چون سويس مثال مي آورند بايد خاطرنشان ساخت كه كشور سويس از 11 كانتون يا ايالت تشكيل شده است كه نه مبتني بر قوميت و نژاد بلكه براي جلوگيري از تمركز كارهاي اداري_مديريتي ساختار سياسي در مركز حكومت ميباشد وهيچ ارتباطي با سناريوي سياه قوم پرستان ايراني ندارد.
طيف چپ راديكال بنا به خصلت انترناسيوناليسم طبقه كارگر هيچ گاه از تكه تكه كردن هويت انساني پرولتارياي جهاني در درون مرزهاي ملي_قومي خود خوانده استقبال نكرده و از طرف ديگر همواره خواستار به رسميت شناختن حقوق اوليه هر فرد چون آموزش به زبان مادري در مدارس,مطبوعات و رسانه هاي محلي و عدم تبعيض نژادي_قومي در ساختار سياسي _مديريتي جامعه بوده است(بر خلاف پان ايرانيستهاي عظمت طلب كه بر سر تغيير نام خليج فارس در يك ژورنال خارجي زمين را به آسمان رساندند و يا بيمايگان نهضت آزادي كه طرح تدريس زبانهاي محلي را در كتب آموزشي دبستان تهديدي عليه ميهن وعظمت ايران بزرگ مي دانستند ,بايد خاطر نشان ساخت كه نگارنده نه تنها به تماميت ارضي ايران معتقد نيست بلكه جدلهاي تئوريك فراواني را كه درخط رسمي نشريه خاك از طرف اعضاي هيات تحريريه براي تفكيك و تمايزبا افقي كه پان ايرانيستهاي عظمت طلب پيش روي جامعه مي گذارند فاكت مي آورد) راه حل اصلي مسئله ملي نه جدايي اقوام مختلف و تشكيل دولت هاي مجزا بر اساس قوميت بلكه جدايي قوميت و مليت از دولت و ايجاد دولتي غير قومي و غير ناسيوناليست مبتني بر برابري همه شهروندان مستقل از قوميت و مليت آنها مي باشد.تفاوت جنبش چپ با ناسيوناليست هاي قومي_ملي در اين است كه ما تاريخ را نه تاريخ مبارزه قومي بلكه تاريخ مبارزه طبقاتي مي دانيم وبس.
|