خانه arrow Articles arrow مقالات arrow هادی سالاری: ضعف سرچشمه‏ي وجودي فرا روايت‏ها
هادی سالاری: ضعف سرچشمه‏ي وجودي فرا روايت‏ها PDF Print E-mail
۰۶ تير ۱۳۸۷
Friday, 27 June 2008

هادی سالاری از دانشجویان دانشگاه رجایی

 

انسانها زندگي مي كنند! اگر زندگي را مجموعه رفتار و احساسات روزمره يك انسان در فاصله تولد و مرگ بناميم، آنگاه مردم براي بهتر يا نه، لذت بخش تر كردن اين زندگي و فرار از درد بودن براي خود"معنا" مي سازند يا نه، دارند. بعد از نيچه كه با پتك معروفش به جنگ فراروايتهاي در حال احتضار رفت و تك تك آنها را متلاشي كرد، بسياري براين گمانند كه ديگر عصر فراروايتها به پايان رسيده است و مطلق گرايان نيست و نابود شده اند. امروز در مقابل آنان اين روايتهاي شخصي هر كدام از ماست كه معناي زندگي مان را تعيين مي كند.

پس ما به دنيا مي آييم، براي خويش رماني مي نويسيم يا به زندگي خود معنايي مي دهيم(معنايي كاملا شخصي)، آن معنا يا اهداف را به اجرا مي گذاريم. يعني هر روز صبح كه از خواب بر مي خيزيم از خود مي پرسيم كه امروز چگونه مي تواند بهترين روز من باشد؟  و بعد در جهت بهترين كردن آن روز و يا در جهت معناهايي كه براي آن روز ساخته ايم، حركت مي كنيم.

آيا حقيقت همين است؟ آيا براستي فراروايتي براي يك انسان مدرن در كار نيست؟ و يا جزيي تر، آيا اين "هادي سالاري" است كه در اين نوشته دست به بيان نظر خود زده است؟

من ابتدا سعي مي كنم به اين پرسش آخري پاسخي كوتاه بدهم و بعد دست به طرح موضوع اصلي نگاشته ام يعني نقش پدر در بوجود آمدن فراروايتها بزنم و سپس پاسخ دادن به پرسش هاي بالا را به عهده ديگران بگذارم.

آيا اين من هستم كه در اين نوشته دست به بيان نظر خود زده ام؟

ميشل فوكو مي گويد: ‹‹سخن نقطه تلاقي و گردهمايي قدرت و دانش است.›› مردم مي پند ارند همانگونه كه اين پدر و مادرند كه بچه را بوجود مي آورند، آفريننده يك سخن هم گوينده آن است. در حاليكه: آنچه ما مسائل و "سخن" هاي يك دانش مي دانيم در حقيقت خود سخن هاي آن دانش به معناي نظريات دانش نيستند چون ما در هر دانشي، در هر زمان و مكاني قواعد و قوانين بازدارنده و ايجاد كننده ي آن زمان و مكان را داريم كه تعيين مي كند از چه مسائلي ميتوان و از چه مسائلي نمي توان سخن گفت. اگر مجموع اين سخن ها را "نظام سخن"  بناميم از تركيب نظام سخن"صورت بندي دانايي" بوجود مي آيد. پس براي بررسي سخن بايد به صورت بندي دانايي هر زمانه مراجعه كرد يا بايد آن سخن را تبارشناسي تاريخي كرد. صورت بند ي دانايي كه خود بوجود آورنده و آفريننده سخن در آن زمان است. پس ‹‹اين سوژه نيست كه سخن  مي گويد بلكه اين جامعه و فرهنگند كه از سوژه سخن مي گويند.›› يعني در حقيقت اين صورت بندي دانايي است كه تعيين مي كند تا ما بگوييم "اين سوژه است كه سخن مي گويد" حال كه به "مرگ مولف" رسيديم، درمي يابيم كه حتي در يك نوشته، اين نويسنده نيست كه ابراز نظر مي كند.

اين مسئله به اين دليل طرح شد كه نقش جامعه، فرهنگ و تاريخ بر روايت ها ناديده گرفته نشود اين درست برخلاف سخن اگزيستانسياليست هايي چون سارتر مي باشد. اگر پاسخ بالا درست باشد، آنوقت چگونه مي توان ادعا كرد كه انسان در اختيار و آزادي كامل دست به انتخاب مي زند.

حال برگرديم به مسئله اصلي:

فرويد معتقد است كه در آغاز تاريخ پدر كشي به ميزان بسيار زيادي وجود داشته و اين خود باعث بوجود آمدن فراروايتها شده، يعني برادران براي تصاحب مادر و همچنين به علت تنفر از پدر اتحاد برادران را تشكيل مي دهند و با دست به دست هم دادن پدر را به قتل مي رسانند و سپس با مادر زنا مي كنند. بعد از زناي با مادر چون تكانه هاي نهاد تسكين يافته اند، تاثير فراخود نمودار مي شود و درست درهمين جاست كه احساس گناه بسيار شديدي به برادران دست مي دهد چرا كه پدر خود را به قتل رساندند و با مادر خود خوابيدند. اين احساس گناه حتي يك لحظه پسران را ترك نمي گويد تا اينكه مادر را بر خود حرام مي كنند تا بور(چيزي كه از نظر فرويد سرمنشا قانون مي باشد) و پيراهن پدر را(توتم) بر سر پرچم مي كنند و آنرا بعنوان نماد قبيله خود مي پرستند. اين توتم پرستي در نظر فرويد سرآغاز و سرمنشا فراروايتها مي باشد.(چيزي كه داستان حصار و سگهاي پدرم، نوشته شيرزاد حسن نويسنده تواناي كرد به صورت زيبايي به تصوير كشيده شده است.)

چيزي كه نگارنده در اينجا بيان كند، با كمك روانكاوي، نقد و يا شايد نگاهي تازه و نو به نقش پدر در اين پديده است. پس از تولد كودك، كودك جهان را به دو دسته تقسيم مي كند: نيمه اي خودش و نيمه اي ديگر تسكين دهنده غريزه زندگي اش يعني سينه مادر. كم كم حدود جسم خود را در مي يابد. در اين دوران او مي پندارد تمام نيازهاي مادر را تامين مي كند و مادر هم تمام نيازهاي او را. ولي طولي نمي كشد كه سروكله نفر سومي پيدا مي شود، اين فرد هيچ كس نيست جز پدر. پدري كه مادر را از دست پسر مي گيرد و هرگز به او پس نمي دهد. از نظر روانكاوان بچه هيچ وقت نمي تواند تاثير ناخودآگاه عشق به مادر را از خود دور كند. بطوريكه حتي در دوران جواني هم معشوق خود به دنبال عشق از دست رفته گذشته اش يعني مادر مي گردد.

 پدر براي بچه نماد اقتدار و آگاهي كامل است. هيچ نيرويي قدرتمندتر از پدر نيست كه با او به جنگ پدر رود! ولي نه، شايد باشد از اينرو بچه نياز به ارتباط با ساير جامعه را درك مي كند و كم كم ياد مي گيرد كه صحبت كند تا شايد كسي يا چيزي را بيابد كه او را در برابر قدرتمندترين موجود ياري دهد. از طرفي پدر عاملي مي شود كه فراخود نوزاد پسر شكل گيرد. بايدها و نبايدهايي كه در ابتدا جنبه خارجي دارند يعني از سوي پدر صادر مي شوند، دروني مي شوند به اين صورت كه پسر چون مي خواهد همانند پدر قدرتمند شود با پدر همسان سازي مي كند. اين همسان سازي مصادف است با حل عقده اديپ در يك فرزند سالم. يعني پسر به علت ترس از اختگي از نگاه جنسي به مادر دست بر مي دارد. در اينجا پسر وارد "كمون"مي شود. مرحله اي كه برخلاف مراحل قبلي(دهاني، مقعدي و آلتي) نياز جنسي او تامين نمي شود. ليبيدو در اين مرحله از طريق والايش به كمك ساير رفتار كودك(ارتباط با جامعه و يادگيري) مي آيد. تا دوران بلوغ اوضاع بر همين روال به پيش مي رود.

درست در همين نقطه يعني دوران بلوغ است كه سرچشمه وجودي فراروايتها به صحنه روزگار قدم مي گذارد.

جوان در ابتداي بلوغ از زير سلطه پدر خارج و وارد جامعه مي شود تا غرايزش را تامين كند. ترس از هولناكي جامعه و بودن در ميان ديگران و كار و فعاليت با جامعه اي كه كمتر شناختي نسبت به قوانينش دارد، اولين چيزي است كه نوجوان را مي آزارد. سايه قدرتمند پدر كه اگرچه مادر را از او گرفته بود، ولي با بايدها و نبايدهايش كه از سر دانايي كامل صادر مي شد و با كمك كردن به او در مقابل غير با توانايي كاملش، از سر پسر كم مي شود.

جوان به علت ضعفش نياز به يك دست قدرتمند در بالاي سرش را با تمام وجود احساس مي كند تا شايد جاي خالي پدر پر شود. درست در همين جاست كه فراروايتها را بوجود مي آورد. تا به او امر كند كه چه بكند و چه نكند و همچنين به او كمك كند تا از خطرهاي هولناك ترين دوران زندگي خويش نجات يابد.

فراروايتي كه از ضعف انسان در مواجه با جهان خارج برخاست بعدها زندگي انسان را در دستانش مي گيرد و به بدترين نحو شكنجه اش مي دهد.

كوره هاي آدم پزي هيتلر، قتلهاي استالين در سيبري، خونخواري هاي خالد، سرهاي بريده دهها هزار مزدكي در ايران، قتلهاي دوران اسكولاستيك، جنگهاي جهاني، گوانتانامو، كشته هاي ويتنام، شيلي،يوگسلاوي، افغانستان، عراق و ايران و مرگ ميليونها انسان بي گناه ديگر حاصل فراروايتي‏ست برخاسته از ضعف

 
< Prev   Next >