|
وحید ولی زاده
روشنفکر کیست؟ روشنفکران چه تمایزی با دیگران دارند؟ با نگاهی گذرا می توان دید که در کشورهای مختلف روشنفکران ویژگی های متنوعی را دارایند و نقش های مختلفی را ایفا می کنند. آنها در بعضی کشورها طبقه ی نوینی را شکل داده اند. برای مثال در کشورهای توسعه یافته شاهد شکل گیری بورژوازی فرهنگی بوده ایم و یا در کشورهای بلوک شرق سابق و یا برخی از کشورهای در حال توسعه روشنفکران به طبقه ی حاکم مبدل شده اند. آنها گاهی مستقل از سایر طبقات اجتماعی عمل کرده اند و گاهی با آنها وارد ائتلاف شده اند. می توانند کارگزاران حکومتی باشند و برای حکومت مشروعیت بتراشند و یا آنکه منتقدان متهوری باشند که ناکارآمدی و سرکوب نظام های حاکم را افشا می کنند. از گروه مخالفان، در روسیه تزاری در اواسط قرن نوزدهم نسلی از روشنفکران جوان این کشور مستقل از دیگر طبقات اجتماعی دست به مبارزه ای پرشور و خونبار با رژیم تزاری زدند که در نهایت با از پای درآمدن تراژیک آنها خاتمه یافت. اگر چه آنها از ترور به عنوان سلاح مبارزه و نقد استفاده می کردند اما بیشتر روشنفکران از کلمه بعنوان سلاح نقد استفاده کرده اند. زمانی نوشتن شعر، داستان، نمایشنامه و مانند آن کنش هژمونیک روشنفکری به شمار می آمد اما امروزه به نظر می رسد روشنفکران دیگر نه در کتاب ها بلکه در صفحه ی تلویزیون ها و روزنامه ها و سایت های اینترنتی قابل مشاهده اند. آیا می توان از این توده ی غالبا متناقض و ناهمگون تعریفی متصور شد که روشنگر باشد؟
در تمام فرهنگ های مختلف در دنیا سه روش اصلی برای تعریف مفهوم روشنفکر وجود دارد. از طریق تحصیلات آموزشی، حرفه و نیز نقش اجتماعی که بر اساس باورها و نگرش های شخص وجود دارد.
چین بهترین مثال برای کشوری است که در آن مقوله ی روشنفکران بر اساس تحصیلات شخص تعریف می شود. در طی قرون 8 تا 3 قبل از میلاد منزلت اجتماعی نوینی در چین ظهور یافت که با واژه ی شی ( به معنای محقق ) مشخص می شد. این مفهوم به کسانی اشاره داشت که در حوزه های تاریخ، فلسفه، ادبیات، سیاست و جغرافیا، دانش کسب کرده بودند و به امپراتور خدمت می کردند. موقعیت آنها به عنوان خدمتگزاران امپراتوری در طی دوره های بعدی نیز ادامه یافت. در نیمه ی اول قرن بیستم واژه ی روشنفکر به کسانی اطلاق می شد که موفق به اخذ تحصیلات شده بودند و بعنوان متخصصین مشغول به کار بودند. در سالهای 50 تا میانه ی دهه 70 میلادی کلمه ی روشنفکر به کسانی اطلاق می شد که هرگونه تحصیلاتی حتی در حد مدارس ابتدایی داشتند. آنها از اصطلاحات خرده روشنفکران، روشنفکران متوسط و روشنفکران بزرگ برای نشان دادن تفاوت های درونی این قشر بر حسب میزان تحصیلات آنها استفاده می کردند. در نتیجه خرده روشنفکر‘petty intellectuals’, برای اشاره به مائو و یاران او که تحصیلات پائینی داشتند به کار می رفت و روشنفکران بزرگ به راستگرایانی که اغلب دارای تحصیلات بالا بودند و بسیاری از آنها دارای مدرک دکترا از دانشگاه های خارج از کشور بودند اطلاق می شد. مزیت این تعریف از روشنفکر در عدم ابهام آن است. به طوری که هر کس که تحصیلات آموزشی کسب کرده باشد شامل آن می شود.
تعریف جامعه شناختی مقوله ی روشنفکر بر اساس شغل و حرفه کمک می کند تا قلمروی آن محدود تر شود. این تعریف در بسیاری از جوامع دنیا پذیرفته شده است. در مکزیکو، روشنفکران خود را گروهی می دانند که تحصیلات گسترده ای دارند و اندیشه ها را برای توده ی وسیع مخاطبان منتشر می کنند. در چین، تعریف رسمی تری از روشنفکر، به مشاغلی اشاره دارد که در این 5 حوزه جای می گیرند: مؤسسات تحقیقی، نهادهای آموزشی، مهندسی، خدمات بهداشتی و مؤسسات فرهنگی. در نتیجه در لغت نامه های معمول چینی روشنفکر به معنای کارگر فکری در مقابل کارگر یدی تعریف می شود.
در غرب، مهمترین نظریه ای که روشنفکران را بر اساس مشاغل تعریف می کرد توسط آلوین گولدنر ارائه گشت. او روشنفکران را طبقه ی نوینی تعریف کرد که نوع معینی از سرمایه ی فرهنگی که او "فرهنگ گفتمان انتقادی" می نامید را در انحصار خود دارند. مقصود او از این اصطلاح رفتار زبانی متمایزی بود که توسط تولید کنندگان و انتقال دهندگان دانش کسب می شود و منحصر به آنهاست. بر طبق دیدگاه گولدنر روشنفکران گروهی اند که از طریق انحصار فرهنگ گفتمان انتقادی و یا مالکیت این نوع سرمایه ی فرهنگی منزلت و درآمد کسب می کنند. این طبقه ی نوین، در رابطه ی ویژه ای با روابط تولیدی که مارکس مطرح کرده بود با یکدیگر سهیم اند. طبقه بندی گولدنر هم کسانی را که علائق فکری آنها بنیادا تکنیکی است و هم آنانی را که علائق فکری آنها انتقادی، رهایی بخش و در نتیجه غالبا سیاسی است، در بر می گیرد. او می گوید که برخی اتفاقات تاریخی ظهور این طبقه ی جدید را ممکن کرده است. سکولاریزاسیون، پیدایش بازاری برای تولیدکنندگان فرهنگی، یک شبکه ی ارتباطی در سطح اروپا که به روشنفکران اجازه ی سهیم شدن در یک هویت جهان شمول را داد، و از همه مهم تر گسترش نظام مدرن آموزشی که به ایجاد طبقه ی جدید روشنفکران منجر شد، از جمله ی این اتفاقات تاریخی اند.
از نظر گولدنر قدرت این طبقه در حال افزایش است و احتمالا در آینده به قدرت مسلط در جامعه تبدیل خواهند شد. گولدنر این آینده را امید بخش می داند، چرا که این طبقه بخشی از طبقه کارگر جامعه است و این "حاملین دانش" می توانند آینده ای بهتر را برای نوع بشر رقم زنند.
جورج کونراد و ایوان سزلنی نیز مفهوم پردازی مشابهی دارند. آنها روشنفکران را " مالکین انحصاری دانش" تعریف می کنند که جامعه آنها را معتبر می شمارد و برای جهت دهی به اعضای خود به کار می گیرد. رابرت جی بریم با تمرکز بیشتر بر کشورهای درحال توسعه، روشنفکران را طبقه ای می داند که عهده دار انقلابات و مدرنیزاسیون هستند. ادوارد شیلز نیز واژه ی روشنفکران را به شیوه ای مشابه تعریف می کند. " روشنفکران در هر جامعه اجتماعی از افرادی هستند که ارتباطات و بیان حرفه ی آنها است".
چنین تعاریفی از روشنفکران با توجه موقعیت شغلی یا حرفه ای به طور وسیعی پذیرفته شده است و در اغلب تحلیل ها به کار گرفته می شود. در این تعریف از روشنفکران، برای تمایز بخشی به تفاوت های درونی روشنفکران از اصطلاحاتی نظیر "روشنفکران ادبی"، "روشنفکران سیاسی"، "روشنفکران علمی"، "روشنفکران دانشگاهی"، "روشنفکران فنی" و موارد مشابه استفاده می شود.
اما کسانی نیز وجود دارند که معتقدند روشنفکری معنایی بیش از یک شغل و یا حرفه را در خود دارد. ملاکی که آنها در تمییز روشنفکری به کار می گیرند ایدئولوژیک، اخلاقی و یا سیاسی است. اصطلاحاتی نظیر "روشنفکران محافظه کار" و "روشنفکران رادیکال"، " روشنفکران واکنشی" و "روشنفکران انقلابی"، "روشنفکران غیر متعهد" و "روشنفکران متعهد" ناظر بر این دسته از تعاریف روشنفکر است.
از نظر کارل مانهایم روشنفکران گروهی در جامعه هستند که وظیفه ی خاص آنها ارائه ی تفسیری از جهان است. مانهایم روشنفکران را نسبتا بی طبقه می داند. او می گوید بسیار دشوار است که موقعیت روشنفکران را در جامعه با توجه به تمایزات طبقاتی تعریف کرد. مانهایم تصدیق می کند که روشنفکران به این یا آن طبقه متصل اند اما تحلیلی تاریخی از گسترش آنها چندگونگی بیشتری را در میان آنها نشان می دهد. روشنفکران مدرن از حوزه های در حال گسترش زندگی اجتماعی، از طبقات مختلف و منزلت های مختلف اجتماعی، می آیند. در نتیجه اگر چه روشنفکران در میان طبقات مختلف قرار می گیرند اما طبقه ی متوسطی را نیز شکل نمی دهند. آنها در زمان هایی، به خصوص در مبارزات سیاسی، ممکن است که با طبقه ی خاصی متحد شوند. اما این اتحاد پایدار نیست. از نظر مانهایم، روشنفکران همیشه در انتخاب انجمن ها و گروه بندی های خود آزاد هستند. او همچنین آنها را تنها کسانی در جامعه می داند که از چنین آزادی انتخابی برخوردارند. ژان پل سارتر نیز می گوید که یک روشنفکر حقیقی کسی است که از تناقضات تشکیل دهنده ی خودش آگاهی کسب کرده است، کسی که به خاص گرایی طبقاتی خود به عنوان عضوی از طبقه متوسط پی برده است اما برای انجام وظیفه ی جهان شمول خود مبارزه می کند و حود را با آنچه که شغل و حرفه ی او نیست درگیر می کند.
نظریه پرداز دیگری که در سالهای اخیر این مفهوم از روشنفکری را جان تازه ای بخشیده است ادوارد سعید منتقد و روشنفکر فلسطینی تبار است. او روشنفکر را انسانی گیتی باور می داند که نباید اجازه دهد باورهای ایدئولوژیک و مذهبی در قضاوت ها و کارهای تحقیقاتیش دخالت کند، ولی از او انتظار اخلاقی جهانشمول و تا حدودی مذهبی نیز می رود. او می نویسد:
« تلاش برای حفظ یک معیار جهانشمول و منحصر به فرد، به عنوان مایه ای اصلی، نقش مهمی را در توصیف من از روشنفکر بازی می کند، یا ترجیحا ارتباط متقابل مابین جهانشمول و بومی، خصوصی، و اکنون. »
از نظر او جهان شمول بودن یعنی پذیرش خطر برای فراتر رفتن از یقین های ساده ای که پیشینه، زبان و ملیت برای ما فراهم آورده اند، و در بسیاری از موارد مانع درک حقیقت دیگران می شود . جهان شمول بودن همچنین در مباحث اجتماعی و سیاسی به معنای جستجو و حمایت کردن از یک معیار منحصر به فرد برای رفتار انسان را می رساند.
ویژگی های روشنفکر از دیدگاه او چیست؟ او خود به این پرسش به صورت مختصر پاسخ می گوید: « ویژگی هایی را که من برای روشنفکر بر می شمرم، عبارتند از: در تبعید و در حاشیه، آماتور و مؤلف زبانی که سعی می کند حقیقت را به قدرت بگوید.» چنین روشنفکرانی نه شغلی دارند که در حفظ آن بکوشند و نه سرزمینی که آن را تقویت و از مرز و بومش پاسداری کنند. پس اساسا اخلال گرند و صریح در صحبت های خود. بنابراین هیچ راه فراری از این واقعیت ناگزیر وجود ندارد که ایفای چنین نقشی از جانب روشنفکران، نه دوستان بلند پایه ای برای آنها خواهد گذاشت و نه افتخارها و مقام هایی رسمی برای آنها به ارمغان خواهد آورد. سعید می نویسد: «بله، این جایگاهی است غریب و تنها، اما همیشه بهتر از یک بردباری گروه گرا برای حفظ شرایط موجود است.»
در جهان امروز که کنترل افکار عمومی و ساختارهای ذهنی افراد توسط رسانه های عظیم و جریانات خبری انحصاری هر روز ابعادی گسترده تر به خود می گیرد، بنابه گفته ی سعید سیاست در همه جا حضور دارد و هیچ راه فراری به قلمروهای هنر و تفکر ناب وجود ندارد. نمی توان بی طرف باقی ماند. روشنفکران تنها از طریق جدال با پندارها، روایات رسمی و توجیهات قدرتی که به وسیله ی رسانه های قدرتمند و کارخانه های عظیم خبر سازی منتشر می شود می توانند در برابر این کنش ها مقاومت کنند. آنها نه تنها قادر به چنین کاری اند بلکه می توانند در برابر تمام مسیرهای فکری مقاومت کنند که شرایط موجود را حفظ می کند. چنین وظیفه ای بسیار مشکل است. در جهانی که یک طرف آن قدرت تشکیلات بزرگ، حکومت ها، کمپانی ها و ... است و یک طرف آن ضعف نسبی انسان هایی که دارای موقعیت فرعی اند، اقلیت ها، نژادهای موردد تبعیض و ...، سعید اعتقاد دارد که:« من شک ندارم که روشنفکر متعلق به طرف ضعیف و بی نماینده است» . چنین وظیفه ای دشوار است و انجام آن به واقع گرایی، انرژی نیرومند، و همچنین تلاش سخت و پیچیده ای برای برای برقراری موازنه میان مشکلات فردی در مقابل وظایف ترویج و فاش کردن حقایق در حوزه ی عمومی دارد. حرفه ای که از دیدگاه سعید، اگر چه لزوما باعث شهرت فرد نمی شود اما نیرومندی و پیچیدگی آن باعث غنای فرد می شود.
روشنفکر از نظر سعید یک «تبعیدی» است. برداشت وی از روشنفکر در تبعید اگر چه از تاریخ اجتماعی سیاسی جابه جایی ها و مهاجرت های عظیمی که به خصوص در این قرن صورت گرفته است ناشی شده است اما تبعید در نزد او علاوه بر یک حالت واقعی، بر حالتی استعاری نیز استوار است. از نظر او افراد دو دسته اند. از یک طرف کسانی که به جامعه، به همان صورتی که هست تعلق دارند، کسانی که بدون احساس ناموزونی یا اختلاف عقیده در آن جامعه شکوفا می شوند، کسانی که می توان آنها را « هورا کشان » یا « آری گویان » نامید، و نیز « نه گویان » در طرف دیگر. افرادی که با جامعه ی خود در تضادند و درنتیجه نامحرمان و تبعیدی های جامعه به شمار می آیند. شرایط روشنفکران واقعی این گونه است. عدم سازگاری کامل، احساس غریبگی دائمی، و تمایل به دوری گزیدن. روشنفکر کسی است که دیگر نمی تواند به شرایط گذشته ای که در آن احساس غربت نمی کرده بازگردد، و دریغا که هرگز نمی تواند خود را با خانه و شرایط جدید وفق دهد.
روشنفکر یک آماتور نیز هست. سعید می گوید در جامعه ی کنونی خطری که روشنفکران را تهدید می کند گرایش و طرز برخوردی است که او آن را « حرفه ای گری » می نامد. منظور از حرفه ای گری آن است که روشنفکری خود کاری برای امرار معاش تلقی شود. کاری که در ساعات معینی از روز همچون هر کار دیگری صورت می گیرد و آداب و اخلاق حرفه ای خود را رعایت می کند. چنین روشنفکری نه وضع را به هم می زند و نه از پارادایم های پذیرفته شده تخطی می کند. او سعی می کند خود را قابل عرضه به بازار و نیز شایسته معرفی کند و نتیجتا فردی است غیر جنجالی، غیر سیاسی و ابژکتیو. او چهار نوع فشار را از طرف جامعه مطرح می کند که با توانایی، مهارت، و خواست روشنفکر در تقابل است. این فشارها در تقابل با آنچیزی قرار می گیرند که او آن را« آماتور گری » می نامد. « یعنی میل به حرکت نه برای سود یا پاداش، بلکه برای عشق و علاقه ی خاموش ناشدنی به منظری وسیع تر، به برقراری ارتباط از میان خطوط و موانع، به عدم قبول وابسته شدن به یک رشته ی اختصاصی و اهمیت دادن به اندیشه ها و ارزش ها، علی رغم محدودیت های یک حرفه.»
اولین این نوع فشارها، چیزی است که او آن را تکرشته کاری یا تخصصی شدن می نامد. اینکه شخص با بالا رفتن از سلسله مراتب نظام آموزشی مجبور می شود خود را در یک رشته که تخصص او است محدود کند.. مسأله ای که احساس برانگیختگی و اکتشاف روشنفکری را می کشد. فشار دوم کیش کارشناسی است. برای کارشناس شدن باید آمرینی صلاحیت دار شخص را تأیید کنند، آنها می گویند باید چگونه صحبت کرد، از چه کسانی نقل قول کرد و به چه قلمرویی توجه کرد. سومین فشار حرفه ای گری کشیده شدن اجتناب ناپذیر به طرف قدرت و آمریت است. یعنی کار کردن برای قدرت. مثال آن می تواند سرمایه گذاری های هنگفت وزارت امور خارجه و دفاع آمریکا در دانشگاه هایی چون استنفورد و یا ام.آی.تی است. به عنوان مثال می توان به پروژه ی کاملوت توجه کرد که با کارفرمایی ارتش از سال 1964 به محققین پیمانکار علوم اجتماعی واگذار شد تا نه فقط شیوه های فروپاشی جوامع را در سراسر جهان مطالعه کنند بلکه به مطالعه ی شیوه هایی بپردازند که می توانند از تجزیه و فروپاشی آنها جلوگیری به عمل آورند. فشار دیگر قدرت های موجود در جامعه ی مدنی مانند احزاب، صنایع بزرگ، بنگاه های انتشاراتی و ... است و در نتیجه ی آن روشنفکر برای به دست آوردن و حفظ کردن سهم بیشتری از بازار، پژوهش و امتیاز دادن به آن تحت کنترل قرار می گیرد. معضل روشنفکر در چنین شرایطی عبارت است از تلاش برای «رودررویی با تجاوزهای حرفه ای بودن». سعید آماتورگری را در تقابل با این حرفه ای گری به کار می برد. روشنفکر آماتور از دید او انسانی است که باور دارد به عنوان عضوی اندیشمند و دلسوز از جامعه موظف است مسائل اخلاقی را حتی در قلب تخصصی ترین و حرفه ای ترین عملش مطرح کند.
همان طور که پیش تر گفته شد، روشنفکر از دیدگاه سعید یک تبعیدی ، یک آماتور است که کارش گفتن حقیقت به قدرت است. از نظر او گفتن حقیقت به قدرت ایده آلیسم نیست. این کار با دقت سنجیدن گزینه ها، انتخاب گزینه ی درست، و سپس ارائه ی هوشمندانه ی آن در جایی است که بتواند بهترین کار را انجام دهد و سبب دگرگونی درستی شود.
اما تعریف سیاسی و اخلاقی ادوارد سعید از روشنفکر در کنار تعاریف سارتر، مانهایم و برخی دیگر در یک سر طیف این دسته از تعاریف قرار دارد. قطبی که به استقلال عدم وابستگی روشنفکر معتقد است و وظیفه ی او را جهانشمول می داند.
در سر دیگر طیف، آنتونیو گرامشی منتقد و روشنفکر ایتالیایی قرار دارد. او با پیوند دادن قدرت و دانش، مفهوم غدم وابستگی و استقلال روشنفکر را رد می کند. از نظرگاهی مارکسیستی، گرامشی شکل گیری روشنفکران ارگانیک را درون طبقات هژمونیک و یا ضدهژمونیک می بیند. او نقش هژمونی ایدئولوژیک را در ابقاء نظم بورزوایی حیاتی می بیند و وظیفه ی روشنفکران طبقه کارگر را ستیزه بر سر کسب رهبری فکری و اخلاقی جامعه می داند.
هژمونی مفهومی است که از یک سو، به توضیح این نکته کمک می کند که چگونه دستگاه دولت یا جامعه ی سیاسی به پشتوانه ی یک گروه اقتصادی معین می تواند به کمک نهادهایی چون قوه ی قضائیه، پلیس، ارتش و زندان سایر طبقات موجود در جامعه را وادار به پذیرش وضع موجود کند. از سوی دیگر، و مهم تر از آن، هژمونی مفهومی است که به ما کمک می کند تا نه تنها راه های استفاده ی سرکوبگرانه ی گروه اقتصادی مسلط را از دستگاه های دولتی جامعه سیاسی برای حفظ وضع موجود بشناسیم، بلکه بدانیم جامعه ی سیاسی، و از آن مهم تر، جامعه ی مدنی با نهادهایش، مانند آموزش، دین، خانواده و حتی خرده ساختارهای اعمال زندگی روزمره، چکونه و کجا به تولید معنی و ارزش هایی خدمت می کنند که به نوبه ی خود رضایت خودانگیخته ی سایر گروه های اجتماعی را از همان وضع موجود تولید هدایت و حفظ می کنند. مفهوم روشنفکری در نزد گرامشی بر شیوه ای اشاره دارد که گرامشی با آن شاید نه در درجه ی اول تولید بلکه بازتولید و رواج هدایت شده ی هژمونی مؤثر را، جهت دهی گوناگون و در عین حال هدایتگر و ارزشگذار تولید معنی یا دلالت را مفهوم می سازد. از همین رو ضد هژمونی نیز به فعالیت های روشنفکر بستگی دارد. این فعالیت ها می توانند ارزش ها و معنی هایی را تولید، بازتولید و منتشر کنند که وابسته به برداشتی از جهان باشند که پاسدار اصول دموکراتیک و منزلت انسان است.
گرامشی در پژوهش های خود درباره ی تاریخ ایتالیا به این نتیجه می رسد که هر گروه اجتماعی که بر زمینه ی اصلی نقش ضروری خود در دنیای تولید اقتصادی به وجود می آید، یک یا بیش از یک قشر روشنفکر را بوجود می آورد که به او انسجام می دهد و او را از نقش خود نه تنها در زمینه ی اقتصادی بلکه در رمینه های اجتماعی و سیاسی آگاه می کند. او در مقاله ی «درباره ی مسأله ی جنوب» نیز به نقش میانجیگر و مشروعیت بخش فعالیت های روشنفکری توجه می کند. او معتقد است که روشنفکران بین مالکان وسایل تولید و کسانی که مالک و سازنده ی وسایل تولید نیستند، یعنی کسانی که نیروی کار خود را به مالکان ابزار تولید می فروشند، واسطه می شوند. آنها در کسوت داروساز، حقوقدان، معلم، کشیش، پزشک، دانشمند، محقق، تکنیسین و مهندس، در مقام نظامی، قاضی و پلیس، دانش تولید نمی کنند بلکه برای منضبط کردن جسم و ذهن در خدمت قدرت های موجود اطلاعات را منتشر می کنند و یا از انتشار اطلاعات جلوگیری می کنند. آنها به رضایت و توافق گروه های تحت ستم با وضع موجود یاری می رسانند. در واقع آنها ضامن برقراری هژمونی طبقه حاکم بر کل جامعه اند.
به همین ترتیب طبقات بالنده در شیوه ی تولید سرمایه داری که برای براندازی مناسبات تولیدی موجود و برقراری مناسبات اجتماعی انسانی و خالی از ستم طبقاتی مبارزه می کنند نیز، به صورت انداموار، روشنفکر خود را پرورش می دهد. روشنفکرانی که هژمونی فکری حاکم بر جامعه را به پرسش گرفته و در مقابل آن آلترناتیو طبقات بالنده را ارائه می دهند.
همانطور که ملاحظه شد هم گرامشی و هم سعید، ضمن اختلافات نظری در مورد نقش و جایگاه روشنفکر در جامعه، هر دو تعریفی سیاسی اخلاقی از این نقش ارائه می دهند. بایست توجه داشت که این مفهوم سیاسی و اخلاقی اصطلاح روشنفکر به معنای اصلی و اولیه ی این واژه نزدیکتر است. واژه ی اینتلجنسیا نخستین بار در هلند و روسیه در دهه های 1820 تا 1840 در ارجاع به لایه ای اجتماعی به کارگرفته شد که به دلیل تحصیلات و نظام ارزشی خود از بقیه ی جامعه متمایز بود. لایه ای اجتماعی که به دلیل تقابل با نظم مستقر و نیز رجحان پیشرفت جامعه به علایق شخصی خود، گروه منسجمی را تشکیل می داد. واژه ی اینتلکتوئل برای نخستین بار توسط کلمانسو در سال 1898 در فرانسه برای اشاره به گروهی از مدافعان برجسته ی دریفوس در ماجرای دادگاه دریفوس به کارگرفته شد. دریفوس افسری یهودی بود که در سال 1894 به جرم خیانت به ارتش فرانسه دستگیر و محکوم به حبس ابد شد. پس از حدود 5 سال مدارکی دال بر بی گناهی وی یافت شد و ماجرای محاکمه ی او را به مسأله ای سیاسی مبدل کرد. امیل زولا با انتشار نامه ای سرگشاده با عنوان « من متهم می کنم » ارتش و دادگستری را به اعمال خلاف قانون متهم کرد. او به خاطر این نامه محکوم به زندان شد. بلافاصله نامه ای با امضای حدود سیصد نفر از نویسندگان، هنرمندان و دانشمندان جامعه ی فرانسه منتشر شد که محاکمه ی دریفوس را غیر قانونی اعلام می کرد. این نوشته به بیانیه ی روشنفکران شهرت یافت. با عقب نشینی ارتش و دادگستری، نقش و نفوذ روشنفکران در جامعه اعتباری خاص یافت.
تنوع تعاریف ذکر شده در این مرور مختصر به خوبی نشان دهنده ی ابهام در نقش و جایگاه روشنفکری است. بدون شک خصلت روشنفکری موجب می شود تا در برابر یک تعریف مشخص و واحد مقاومت کند. تاریخ پر فراز و نشیب قرنی که گذشت به خوبی نشان گر چندگونگی و نیز مقاومت در برابر نظام سازی های صلب و غیرقابل انعطاف از سوی روشنفکران کشورهای مختلف بوده است.
منابع:
سعید، ادوارد، 1382، نقش روشنفکر، حمید عضدانلو، نشر نی
هالوب، رناته، 1374، آنتونیو گرامشی:فراسوی مارکسیسم و پسامدرنیسم، محسن حکیمی، نشر چشمه
Islam,Nazrul,Defining Intellectuals and Their Social Location in a Peripheral Society
Feng Chongyi ,The Death of the Concerned Intellectual? Portal Journal of Multidisciplinary International Studies Vol. 2, No. 2 July 2005
|