|

اثر هنری در جامعه طبقاتی همواره بر فراز ارزش مصرف توده ها زیست می کند. این فراروی از ارزش مصرف خود را به صورت کالایی نشان می دهد که با انگیزه های کارکردگرا رمزگذاری نشده است. به عبارت ساده اثر هنری کالایی است که فریاد می زند : هرگز یک انسان گرفتار ارزش مصرف ، انسانی با نیازهای اقتصادی آنرا نساخته است. بنابراین اثر هنری در جامعه طبقاتی کالایی است ورای کارکرد مصرفی اش ، کالایی است که ارزش مصرف خود را انکار می کند و به ارزشهایی کاملا معما گونه اشاره دارد. منتقدین هنری تلاش می کنند این ارزشها را در پویایی های روانی و احساسات مولف و یا از طرفی در پویایی های شبه علمی ساختار اثر کشف کنند. بنابراین تفاوت های سبکی مانند سمبولیسم ، اکسپرسیونیسم و نقدهای روان شناسانه ی اثر هنری از یک طرف با فورتوریسم و فرمالیسم و نقدهای اجتماعی یا ساختارگرا از اثر هنری از طرف دیگر در این موضوع تفاوتی با هم نمی کنند. ارزشگذاری اثر هنری بر مبنای هر چیزی صورت می گیرد به جز ارزش مصرف آن کالا. مغالطه ی غریب و مضحکه زبانی طبقه مسلط یک پیچ و تاب دارد که باید آنرا کشف کنیم : اولین نگاه منتقد به اثر هنری جملاتی ناگفته مانند زیر است : این کالا یک کالا نیست . پس ارزش مصرف ندارد. این کالایی “که کالا نیست” ما را به ارزشهایی ورای کارکرد و مصرف خودش هدایت می کند که مخاطب وظیفه دارد با ادراکی ورای ادراک روزمره و کارکردگرا ، آنرا تجربه کند. اگر بخواهیم مرز میان اثر هنری و آنچه صرفا یک شی یا کالاست را مشخص سازیم تنها یک دستورالعمل وجود دارد و آن فراروی از ارزش مصرف کالاست.
بنابراین مرزبندی موجود در تعاریف اثر هنری تنها یک جزم و تعصب است : کالایی که خصوصیات کارکردی خود را انکار می کند و از مخاطب خود مکاشفه ای نمادین در خصوصیات خویشتن را طلب می کند. فقط کافی است که مارسل دوشان یک شی عادی را به نمایشگاه بفرستد تا تمامی جزمیت ها و تعصبات پسا کالایی اثر هنری در هم شکسته شود. البته تنها کاری که دوشان می کند این است که از اثر هنری به مثابه یک کالای متعصب فراتر می رود اما در نهایت هنر او تنها کالایی است که دیگر دست از وانمود کردن برداشته است.
حتی درک عامه از اثر هنری کمتر جزم اندیشانه است. آنها اثر هنری را کالایی می دانند که به سبب ارزش مصرف بی اندازه ، ناب و مبادله ناپذیر اش ، شایسته ی نمایش است تا مصرف . نقاشی برای این است که ما یک تابلوی نقاشی را به دیوار خانه ی خود آویزان کنیم پس هنر کارکردی نمایشی دارد تا مصرفی. اثر هنری برای توده ها ، همان کارکردی را دارد که پدیده های ناب طبیعی . اثر هنری به عنوان آفرینش و نه تولید به صحنه نمایش خدایان تعلق دارد تا عرصه مصرف بندگان . لذت خدایان همواره نمایش است ،این لذت خدایی است که بر عرش آرمیده و رضایت و مصرف بندگان را در بهشت خود به تماشا می نشیند. گرچه فلسفه ی هنر تلاش می کند تا کالا هنری را از کارکردهای نمایشی ، سرگرمی ، آموزشی مورد تصور عموم نجات بدهد ، اما در نهایت این کار را با یک اصل جزمی متافیزیکی به ثمر می رساند . اثر هنری کالایی است که از خصایص کالایی خود فراتر می رود . با یک فرمول بندی ساده می توان نتیجه گرفت که عامه تلاش می کند کالای هنری را با افزایش کمی و یا ( با کمی حس هنری بیشتر ) کیفی در ارزش مصرف درک کنند ، در حالیکه منتقدین هنری به لطف تعصبات جزمی خود، معتقدند که هنر به واقع از ارزش مصرف فراتر می رود. اما فراروی از ارزش مصرف در جامعه طبقاتی ، یک آرزو ، یک موقعیت خدای گونه و نهایتا یک شکست مداوم است.
اگر آنچه سیاست ( نمونه ی بارز آن در دوره هلنی) و الهیات ( نمونه بارز آن در دوره مسیحیت) را از زندگی روزمره و امر اجتماعی توده ها در جامعه طبقاتی استعلا می کند مجموعه ای توجیهات عقلانی تحت نام متافیزیک باشد ، در مورد هنر نیز همین امر صادق است. یک تجربه ی ناب ، ادراک و بازنمایی امر کلی در امر جزئی یا شخصی، واقعا تنها به فلسفه هنر کانت تعلق ندارد؛ این ادعایی است که از افلاطون تا لوکاچ امتداد می یابد. ادعای متافیزیک برای هنر ، مذهب ، علم و سیاست ، تحقیر خواست ِ توده ها برای تحقق ارزش مصرف در حیات اقتصادی شان و ورود به عرصه ای مبهم از ارزشهایی است که به صورت نمادین مبادله می شوند. بنابراین دوگانه ی حل ناپذیر ِ نخبه گرایی/ عام گرایی صرفا جدایی هنر و فرهنگ طبقات مسلط از طبقات فرودست نیست ، به بیان دیگر صرفا فاصله طبقاتی و جدایی هنرمند و تجربه ی او از محیط مردم کوچه و خیابان نیست که به این دوگانگی دامن می زند. این دوگانگی خود یکی از ضروریات تعریف وجودی هنر به مثابه فراروی از ارزش مصرف است. نتیجه ی ناگزیر اینکه دوگانگی هنر نخبه گرا و هنر عامه پسند اصولا بخشی از ماهیت جامعه طبقاتی است. بنابراین هنر هیچگاه بیرون از ایدئولوژی جامعه طبقاتی و متافیزیک تجربه و تولید نشده است ایدئولوژی صرفا از هنر برای مقاصد و منفعت طبقه برتر سوء استفاده نمی کند ، بلکه اساسا هنر را تولید و بازتولید می کند. حتی خیلی راحت می توان گفت هنر فی نفسه وجود ندارد . تنها “هنر در جامعه طبقاتی” وجود دارد. هنر صرفا شبحی است از جزمیات متافیزیکی که بر فراز کالاها در پرواز است. الهه ای است که روح خود را بر کالاها می دمد و نه یک صنعتگری صرف برای ورود به بازار . این دقیقا همان اختلاف نقش پدرجپتو ( صنعتگر) و فرشته ( هنرمند آفرینشگر) برای خلق ماجراهای پینوکیو به مثابه یک اثر هنری است.
امیدواريم قانع شده باشید که این تجربیات زیستی متفاوت ِ طبقات متخاصم نیست که به شکاف هنر نخبه گرا و عامه پسند می انجامد. در واقع این شکاف جامعه طبقاتی چیزی نیست که بر هنر تحمیل شود بلکه هنر در جامعه طبقاتی اساسا خواست فراروی از ارزش مصرفی است که در این جامعه قربانی می شود.جامعه طبقاتی هنر فردی را دستخوش کژدیسگی نمی کند بلکه اصلا هنر را به عنوان یک کژدیسگی از ارزش مصرف تولید می کند. این تفاوت نظری برای یک زیبایی شناسی مارکسیستی بی نهایت مهم است. تاکنون اکثریت زیبایی شناسانی که خواستند نقش ایدئولوژی ، زمینه اجتماعی و تخاصم طبقاتی را در حیطه ی هنر بررسی کنند ، اساسا انحصار هنر توسط ایدئولوژی را بررسی کردند ونه ماهیت ایدئولوژیکی هنر را . همین موضوع ، همین اشتباه آلتوسری را هم می تواند در نقد علم دید. مثلا آلتوسر ایدئولوژی را کژدیسگی دانش و علم می بیند . دیدگاهی که ما برگزیده ام کاملا متفاوت است : ما مدعی هستم اساسا تولید علم و هنر در جامعه طبقاتی یک عملکرد یا بهتر بگوییم یک درام خیالی ایدئولوژیکی خود جامعه طبقاتی است.
اما آیا واقعا این جزمیات متافیزیکی از اثر هنری می تواند از کارکردگرایی کالاها فراتر برود. این یک دور باطل است چرا که هرگونه خواست فراروی از کارکرد ِ کالا ها به کارکرد ایدئولوژیک می انجامد. اثر هنری به جای اینکه کارکردی هنری پیدا کند کارکردی ایدئولوژیک می یابد . در واقع اثر هنری با کاستن از خصوصیات مصرفی ماده هنری خود تنها به خصوصیات بیانگری خود می افزاید. یک کیک عروسی اصولا کارکرد بیانگری و نمایشی دارد تا کارکرد مصرفی (هرچند که نهایتا مصرف می شود) . ضیافت قربانی کننده ی جامعه طبقاتی نیز حول کیکی به نام هنر و فرهنگ برپا می شود.
جزمیت متافیزیک هنر در جامعه طبقاتی به ما می گوید که وقتی کالایی به خاطر شایستگی ها و ظرافت هایی که در تولید آن به کار رفته از کارکرد مصرفی خود فراتر برود ، دیگر کارکردی نخواهد داشت جز اینکه شایسته نمایش و بیانگری شود. فرقی نمی کند این بیانگری ، بیانگری ناب ترین تجربیات روحی هنرمند باشد یا امکان سنجی های هوشمندانه در ساختار خود اثر هنری ، در هر حال وظیفه یک منتقد هنری که جامعه طبقاتی را عرصه تخاصم طبقاتی می بیند ، افشای کارکرد اسطوره ای و درونی ِ این نمایش و بیانگری است : این کارکرد اسطوره ای همان حفاظت از جامعه طبقاتی است. هر نوع کارکردی برای هر کسی به هر شکلی در اینجا مصداق دارد : چه این نوع کارکرد ایدئولوژیک ، تدبیر آگاهانه ی طبقه برتر برای حفظ علایق و منافع خود باشد ، چه خریداری مشروعیت برای طبقه مسلط با نمایش شایستگی های ایشان ، چه اغوای طبقات فرودست برای تن دادن به قربانگاه زندگی خود و چه حفاظت از کلیه منطق های جامعه طبقاتی. این به نوعی یادآور “اسطوره شناسی” رولان بارت است که در آن کارکرد پنهان دلالت های اسطوره ای بر فراز دلالت های کارکردی زیست می کند .
این گفته ما ، نقدی تحول خواهانه بر زیبایی شناسی مارکسیستی فراهم می آورد : زیبایی شناسی مارکسیستی ، تصور می کند که در جامعه طبقاتی اثر هنری صرفا به انعکاس منافع و علایق و دیدگاه های طبقه ی برتر می پردازد بنابراین پیشرفت در هنر منوط است به اینکه این انعکاس به منافع و دیدگاه های کلیت طبقات و خصوصا تخاصم طبقاتی بسط یابد. این همان دیدگاه محدودی است که به دقیقترین شکل در دلایل ستایش لوکاچ از بالزاک مشاهده می کنیم : بالزاک گرچه به طبقه اشراف تعلق دارد و با منافع آنها همسو و همنظر است اما قلم هنرمندانه ی او به انعکاس کلیت تخاصم طبقاتی موجود میان اشراف رو به افول – دهقان های مستاصل – و سرمایه داران ربا خوار می پردازد. بنابراین هنر نزد لوکاچ ، همچنان هنر جامعه طبقاتی است ، یعنی همچنان خواهان فراروی از کارکرد مصرفی کالا است با این تفاوت که لوکاچ تنها به دنبال گسترش حیطه ی بازنمایی اثر هنری خارج از دریچه محدود یک طبقه است. برای لوکاچ کافی است که هنرمند ، توان بازنمایی کلیت جامعه را در اثر هنری به بازنمایی علایق یک طبقه محدود نکند .( از این اشتباه سهوی یا عمدی هم می گذریم که او تصور می کند واقعا می توان بدون پیشداوری طبقاتی کلیت جامعه را بازنمایی کرد. او فکر می کند یک برخورد واقع گرا می تواند از محدودیت های ایدئولوژی فراتر برود و کلیت را بازنمایی کند ). فرض کنیم یک کالای هنری توانایی بازنمایی کلیت جامعه را داشته باشد و نه بازنمایی علایق یک طبقه را . از این منظر اثر هنری نوری است که بر چهره پنهان تخاصم طبقاتی پاشیده می شود. بنابراین ارزش اثر هنری نهایتا یک “روشنگری” است و نه چیزی بیشتر . کالایی که تابوی سرمایه داری را می شکند و تخاصم طبقاتی را بازنمایی می کند و نه چیزهای جزئی و بی ارزش را .
باتوجه به آنچه پیشتر گفته شد نقد ما به این دیدگاه کاملا مشخص است : جامعه طبقاتی صرفا بازنمایی اثر هنری را محدود و منحصر نمی کند بلکه خود اثر هنری را به عنوان خواست ِ فراروی از کارکرد مصرفی اش تولید می کند. جنبه کالایی اثر هنری در این دیدگاه لوکاچ نقد نمی شود ؛ بنابراین اثر هنری همچنان در مناسبات کالایی سرمایه داری موجودی بی ضرر و منفعل است. بازنمایی واقع گرا و کلیت گرا یعنی رئالیسم سوسیالیستی نمی تواند کالای هنری را از سرنوشت تعریف شده اش در جامعه طبقاتی برهاند. این دیدگاه محدود ، تمامی متافیزیک موجود در جامعه طبقاتی را که بر فراز کالای هنری در پرواز حفظ می کند. همانطور که نابودی سرمایه داری در گروی تسخیر موقعیت های تولید توسط نیروهای مولد است و نه صرفا افشای روشنگرانه ی تخاصم طبقاتی ، اثر هنری را هم باید در توان تسخیر موقعیت ها جست و نه در توان بازنمایی روشنفکرانه از کلیت اجتماعی.
ذکر این نکته هم ضروری است که لوکاچ نظاره گری را برای سوژه شناسنده در” تاریخ و اگاهی طبقاتی” رد می کند با اتکا به همین نظر خود او می توان رئالیسم سوسیالیسم ( که بازنمایی موشکافانه و بدون تعصب طبقاتی از کلیت اجتماعی است ) را هم به عنوان یک موقعیت هنری نظاره گر نقد کرد.
اما این نقد به معنای انکار ” ضرورت بازنمایی نبرد طبقاتی” نیست. مسئله این است که با توجه به شرایط تاریخی موجود ( ایدئولوژی کلبی مسلک نظام سرمایه داری ، تغییر در روابط اجتماعی فن آوری و گستره ی جدید فضای سایبرنتیک و هزار و یک چیز دیگر ) توانایی بازنمایی نبرد طبقاتی نمی تواند با توانایی بازنمایی کالای هنری سنجیده شود. یک مثال ساده اینکه با وجود تسخیر تبلیغات در حیطه شهر ، بازنمایی نبرد طبقاتی توسط اثر هنری در حیطه ی خصوصی نمایشگاه یا تیراژ محدود ِ یک کتاب به خاطر موقعیت اش کاهش می یابد حتی اگر محتوا و فرم اثر هنری کاملا توانمند باشد. موقعیت اثر هنری و شرایط عرضه ی کالایی در توان بازنمایی تاثیر دارد. بازنمایی نبرد طبقاتی در وهله اول محتاج تسخیر موقعیت هاست و نه بازنمایی این تخاصم در ساختار روایی اثر هنری.
در وهله اول در جامعه طبقاتی ، اثر هنری به عنوان کالایی فراکارکردی تصور می شود . فراروی متافیزیکی کالای هنری از کارکرد مصرفی ، چه با قضاوت های زیبایی شناختی مخاطبین صورت بگیرد ، چه با توانایی بیانگری احساسات هنرمند و چه با توانایی بازنمایی کلیت اجتماعی ، صرفا شبحی است که جامعه طبقاتی بر فراز کالاها به پرواز در آورده است. بازنمایی نیرومند و واقعی وقتی صورت می گیرد که هنر بتواند موقعیت یک سخنگو را تسخیر کند ، اگر شکل کالایی هنر قادر به تسخیر موقعیت نباشد براستی توانایی بازنمایی به چه درد می خورد؟ به عبارت ساده محتوا یا فرم انقلابی اثر هنری وقتی در مناسبات کالایی قرار می گیرد ، همان سخنی را خواهد گفت که دیگر کالاها در نظام گفتار کالاها خواهند گفت. آثار هنری به شدت ارزش مصرف کالایی خود را انکار می کنند. این انکار شدید خیالپردازی آنها در مقابله با واقعیتی است که آنها را سرانجام خواهد بلعید. اگر آنها کارکردهای مصرفی خود را انکار کنند پس کارکردهای ایدئولوژیک و نمایشی خواهند یافت. این به سادگی چیزی نیست جز انتقال از بازار به نمایشگاه ، از اتیکت به امضا ، از هنر عامه به هنر نخبگان ، از مصرف به نمایش ؛ اما در نهایت مجبورند همان منطق های بازار را در جهان هنری والای خود شبیه سازی کنند.
این جادوی یک جزمیت متافیزیکی است که کالا را به هنر ارتقا می دهد . همچنانکه هری پاتر به جهان جادوگری دعوت می شود اما در نهایت داستان و فیلم هری پاتر همان روابط سرمایه سالارانه جهان واقعی را اینبار با محتویات جادویی شبیه سازی می کند. در واقع کالاهای هنری به رغم چوب جادویی منقتدین ایدئولوژی که بالای سر آنها ورد می خوانند تا آنها را از کالایی بودن برهانند ، صرفا کارکردها را جایگزین می کنند و هرگز از ارزش مصرف و نظام طبقاتی فراتر نخواهند رفت. جامعه طبقاتی جنبه کالایی اثر هنری را با یک جزمیت متافیزیکی انکار می کند ، اما این فقط یک وانمود است و هرگز توان نابودی جنبه ی کالایی اثر هنری را ندارد. نابودی شکل کالایی اثر هنری تنها با تحقق ارزش مصرف صورت می گیرد و نه فراروی استعلایی و کاذب از کارکردهای مصرفی کالا.
مکان آرام و گرم و نرمی که کالای هنری از دست ارزش مصرف خود به آن پناه می برد ، چه تجربه بلاواسطه ی هنرمند با جهان باشد و چه فرم و ساختار هنری ، براستی مکانی با تمامی مختصات متافیزیکی است. اثر هنری طبقه مسلط صرفا بیانگر ( مستقیم یا غیرمستقیم) علایق و منافع مادی و یا دریچه تنگ طبقاتی او نیست ، بلکه کالایی است که در چنین مختصات متافیزیکی ارزش مصرف خود را انکار می کند. رابطه ایدئولوژی طبقه برتر با اثر هنری هرگز رابطه هدف/ ابزار نیست. هنر ابزاری نیست که طبقه برتر آنرا در اختیار گرفته باشد و به نفع خود از آن بهره برد. چنین تصور خامی را باید برای همیشه دور انداخت. اثر هنری خود همین مخلوق ناکجا آباد جادویی است که بر فراز جهان مادی و اقتصادی و ماتریالیسم تاریخی اش تعریف و توصیف می شود.
چه چیز اثر هنری را از خصایص کالایی و کارکرد مصرفی اش متمایز می سازد ؟ جواب ما مشخص است : هیچ چیز جز یک جزمیت متافیزیکی ، هیچ چیز جز چوب جادویی ارزشگذاری های زیبایی شناختی جامعه طبقاتی که ادعای گریز از مبادلات ارزشها را دارد. بنابراین مضحک می نماید که تفاوت میان هنر جامعه طبقاتی و هنر جامعه پسا طبقاتی را با تفاوت دو سبک برای مثال اکسپرسیونیسم و رئالیسم سوسیالیستی توضیح بدهیم . هنر مانند سیاست ، فرهنگ ، مذهب چیزی نیست جز خواست فراروی از ارزش مصرف با پالوده ساختن دامان خود از کارکردهای دون و فرومایه ی مصرفی کالاها و توده ها. هنر بدون این خواست ِ فراروی وجود ندارد. بنابراین “هنر ” به تنهایی وجود ندارد. فقط “هنر در جامعه طبقاتی” وجود دارد.
امین قضایی و بابک سلیمی زاده
|